خرید بک لینک
وگر به قعر چهی درروی برای گریز چو دلو گردن از او بسته رسن باشد وگر چو موی شوی موی می شکافد عشق وگر کباب شوی عشق باب زن باشد امان عالم عشقست و معدلت هم از اوست وگر چه راه زن عقل مرد و زن باشد خموش کن که سخن را وطن دمشق دلست مگو غریب ورا کش چنین وطن باشد 921 سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند ز گوهر و لب دریا زبان حجاب کند بیان حکمت اگر چه شگرف مشعله ایست ز آفتاب حقایق بیان حجاب کند جهان کفست و صفات خداست چون دریا ز صاف بحر کف این جهان حجاب کند همی شکاف تو کف را که تا به آب رسی به کف بحر بمنگر که آن حجاب کند ز نقش های زمین و ز آسمان مندیش که نقش های زمین و زمان حجاب کند برای مغز سخن قشر حرف را بشکاف که زلف ها ز جمال بتان حجاب کند تو هر خیال که کشف حجاب پنداری بیفکنش که تو را خود همان حجاب کند نشان آیت حقست این جهان فنا ولی ز خوبی حق این نشان حجاب کند ز شمس تبریز ار چه قرضه ایست وجود قراضه ایست که جان را ز کان حجاب کند 922 چو عشق را هوس بوسه و کنار بود که را قرار بود جان که را قرار بود شکارگاه بخندد چو شه شکار رود ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود هزار ساغر می نشکند خمار مرا دلم چو مست چنان چشم پرخمار بود گهی که خاک شوم خاک ذره ذره شود نه ذره ذره من عاشق نگار بود ز هر غبار که آوازهای و هو شنوی بدانک ذره من اندر آن غبار بود دلم ز آه شود ساکن و ازو خجلم اگر چه آه ز ماه تو شرمسار بود به از صبوری اندر زمانه چیزی نیست ولی نه از تو که صبر از تو سخت عار بود ایا به خویش فرورفته در غم کاری تو تا برون نروی از میان چه کار بود چو عنکبوت زدود لعاب اندیشه دگر مباف که پوسیده پود و تار بود برو تو بازده اندیشه را بدو که بداد به شه نگر نه به اندیشه کان نثار بود چو تو نگویی گفت تو گفت او باشد چو تو نبافی بافنده کردگار بود 923 رسید ساقی جان ما خمار خواب آلود گرفت ساغر زرین سر سبو بگشود صلای باده جان و صلای رطل گران که می دهد به خماران به گاه زودازود زهی صباح مبارک زهی صبوح عزیز ز شاه جام شراب و ز ما رکوع و سجود شراب صافی و سلطان ندیم و دولت یار دگر نیارم گفتن که در میانه چه بود هر آنک می نخورد بر سرش فروریزد بگویدش که برو در جهان کور و کبود در این جهان که در او مرده می خورد مرده نخورد عاقل و ناسود و یک دمی نغنود چو پاک داشت شکم را رسید باده پاک زهی شراب و زهی جام و بزم و گفت و شنود شراب را تو نبینی و مست را بینی نبینی آتش دل را و خانه ها پردود دل خسان چو بسوزد چه بوی بد آید دل شهان چو بسوزد فزود عنبر و عود نبشته بر رخ هر مست رو که جان بردی نبشته بر لب ساغر که عاقبت محمود نبشته بر دف مطرب که زهره بنده تو نبشته بر کف ساقی که طالعت مسعود بخند موسی عمران به کوری فرعون بخور خلیل خدا نوش کوری نمرود بلیس اگر ز شراب خدای مست بدی ز صد گنه نشدی هیچ طاعتش مردود خمش کنم که خمش به پیش هشیاران که خلق خیره شدند و خیالشان افزود

برچسب: نویسنده: mooeen تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:18

چو گشتی شیرگیر و شیرآشام سزای شیر صفدر می توان کرد بزن گردن امل ها را به باده کز آن هر قطره خنجر می توان کرد سقاهم ربهم برخوان و می نوش که هر دم عیش دیگر می توان کرد وگر ساغر نداری می بیاور دهان را همچو ساغر می توان کرد و اعتقنا به خمر من هموم و جازی همنا بالدفع و الطرد 661 بیا ای زیرک و بر گول می خند بیا ای راه دان بر غول می خند چو در سلطان بی علت رسیدی هلا بر علت و معلول می خند اگر بر نفس نحسی دیو شد چیر برو بر خاذل و مخذول می خند چو مرده مرده ای را کرد معزول تو خوش بر عازل و معزول می خند مثال محتلم پندار عزلش تو هم بر فاعل و مفعول می خند یکی در خواب حاصل کرد ملکی برو بر حاصل و محصول می خند سوالی گفت کوری پیش کری دلا بر سائل و مساول می خند وگر گوید فروشستم فلان را هلا بر غاسل و مغسول می خند چو نقدت دست داد از نقل بس کن خمش بر ناقل و منقول می خند 662 اگر عالم همه پرخار باشد دل عاشق همه گلزار باشد وگر بی کار گردد چرخ گردون جهان عاشقان بر کار باشد همه غمگین شوند و جان عاشق لطیف و خرم و عیار باشد به عاشق ده تو هر جا شمع مرده ست که او را صد هزار انوار باشد وگر تنهاست عاشق نیست تنها که با معشوق پنهان یار باشد شراب عاشقان از سینه جوشد حریف عشق در اسرار باشد به صد وعده نباشد عشق خرسند که مکر دلبران بسیار باشد وگر بیمار بینی عاشقی را نه شاهد بر سر بیمار باشد سوار عشق شو وز ره میندیش که اسب عشق بس رهوار باشد به یک حمله تو را منزل رساند اگر چه راه ناهموار باشد علف خواری نداند جان عاشق که جان عاشقان خمار باشد ز شمس الدین تبریزی بیابی دلی کو مست و بس هشیار باشد 663 تویی نقشی که جان ها برنتابد که قند تو دهان ها برنتابد جهان گر چه که صد رو در تو دارد جمالت را جهان ها برنتابد روان گشتند جان ها سوی عشقت که با عشقت روان ها برنتابد درون دل نهان نقشیست از تو که لطفش را نهان ها برنتابد چو خلوتگاه جان آیی خمش کن که آن خلوت زبان ها برنتابد بدو نیک ار ببینی نیک نبود از آن بگذر کز آن ها برنتابد بگو تو نام شمس الدین تبریز که نامش را نشان ها برنتابد 664 دلی دارم که گرد غم نگردد میی دارم که هرگز کم نگردد دلی دارم که خوی عشق دارد که جز با عاشقان همدم نگردد خطی بستانم از میر سعادت که دیگر غم در این عالم نگردد

برچسب: نویسنده: mooeen تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 19:39

صفحه بندی